تبليغاتX
یادداشــــــت های ارتـــــــباطــــــــی

یادداشــــــت های ارتـــــــباطــــــــی

 

از جمله کارکردهای فرهنگی آگهی های تجاری که به سبب تاثیر گسترده فمینیسم درمطالعات فرهنگی بسیار مورد توجه منتقدان فرهنگی قرارگرفته، بازنمایی هویت جنسی زنانه و مردانه است. سوال این است که آگهی های تجاری تلویزیون ما، زن و مرد را با چه تصاویری بازنمایی می کنند واز راه این بازنمایی تلویحا کدام ویژگی ها را به منزله "ذات زنانه" یا "ذات مردانه" اشاعه می دهند؟ پاسخ دادن به این پرسش ها مستلزم تفاوت گذاری بین "جنس"(Sex) و " جنسیت"(Gender) است که دو مفهوم عمده در نقد فمینیستی محسوب می شوند. عطف توجه به این تمایز همچنین از این نظر ضروری است که درزبان فارسی، دو اصطلاح "جنس" و "جنسیت" به صورت مترادف به کار رفته اند، اما جنسیت درنقد فمینیستی ناظر بر جنبه فرهنگی جنس زن یا مرد است.

جنسیت، برحسب تعریف به آن جنبه از تفاوت های زن ومرد مربوط می شود که به لحاظ فرهنگی و اجتماعی شکل می گیرد. از این نظر جنسیت از جنس که بر تفاوت های زیست شناختی مردان و زنان اطلاق می گردد، تمییز داده می شود( سلطانی گردفرامرزی، 1385: 62).

"ایوکاسفسکی سجویک" درکتاب " معرفت شناسی پستو" تمایزگذاری بین این دومفهوم را "یکی ازتاثیرگذارترین و موفق ترین دستاوردهای اندیشه فمینیستی" می نامد و می افزاید: "جنس مجموعه مشخصی از تفاوت گذاری های ثابت زیست شناختی بین آن عده از اعضای گونه مرسوم به حیوان ناطق است که کروموزومXX دارند با آن عده از ایشان که کروموزومXY دارند.

"تریزا دولرتیس" یکی دیگر از نظریه پردازان برجسته نقد فمینیستی در کتاب " فناوری های جنیست: مقالاتی درباره نظریه، فیلم و ادبیات داستانی" متذکر می شود که "جنس" مقوله ای زیست شناختی و "طبیعی" است و هر فردی از بدو تولد واجد یک جنس(مذکریامونث) است؛ حال آنکه "جنسیت" یک برساخته اجتماعی است. فرهنگ مسلط اجتماعی با ترویج پارادایم های خاص در خصوص " ویژگی های مردانگی" و "ویژگی های زنانگی" همه افراد مذکر و مونث جامعه را در به پیش گرفتن الگوهایی معین در رفتار، انتخاب لباس، میزان کوتاه کردن مو و سایر نشانه گذاری های جنسیت سوق می دهد، به گونه ای که برخی کنش ها "ذاتا مردانه" و نشانه تهور و قدرتی محسوب می شوند که با جنس مرد تداعی می گردند. متقابلا برخی کنش ها "ذاتا زنانه" و مناسب با جنس زن تلقی می شوند. هویت جنسیتی هر فرد، در نتیجه درونی سازی توقعات هنجارین فرهنگی درباره مردیت و زنیت شکل می گیرد (پاینده، 1385: 197)

بدین ترتیب، هویت جنسیتی یعنی الحاق مجموعه ای از معانی فرهنگی به دو جنس مذکر و مونث. جنسیت بعد ازتولد و براثر فرهنگ پدید می آید. از این رو به قول "سیمون دوبووار" در کتاب "جنس دوم" هیچ کسی زن متولد نمی شود، بلکه تمدن از شخص مونث یک  زن می سازد (De Beauvoir ,1952 :p267).

نکته مهم در خصوص نحوه برساخته شدن هویت جنسی درفرهنگ مردسالارانه این است که گفتمان غالب اجتماعی، تمایز جنس با جنسیت را محو می کند، یا مردسالاری تفاوت های زیست شناختی بین آناتومی زن و مرد را به الگوهای فرهنگی زنیت و مردیت تعمیم می دهد تا رفتارهای خاصی یا انجام دادن وظایف خاصی جزو "ذات زنانه" یا "ذات مردانه" تلقی شود وهمان قدر"طبیعی" و منافشه ناپذیر به نظر آید که تفاوت های جسمانی بین بدن زن ومرد امری طبیعی و تغییرناپذیر است. ازاین حیث، آگهی های تجاری با تکرار ایماژهای معین از زنان و مردان وبا نشان دادن آنان در موقعیت های معین یا درحال انجام دادن کارهای معین، برداشتی ازدو جنسیت زنانه و مردانه را رواج می دهند که با گذشت زمان و تکرار از نظر آحاد جامعه برداشتی مطابق با"عقل سلیم" یا "شعورعام" محسوب می شود(پاینده، 1385: 198).

 

پی نوشت:

پاینده، حسین. قرائتی نقادانه از تبلیغات بازرگانی  در تلویزیون ایران. تهران: نشرروزنگار، چاپ اول. 1385.

سلطانی گردفرامرزی، مهدی. نمایش جنسیت در سینمای ایران. فصلنامه پژوهش زنان. شماره 2و1. بهارو تابستان 1385.

De Beauvoir, Simon. The Second Sex. Trans. H.M.Parshley; New York: Knopf ,1952.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 16:58  توسط نبیه باباشاهی  | 

 

                                                                                                          ترجمه لیلا اسدی

دو جريان فمينيستي پساساختارگرا و مدرن از جمله جنبش هاي تأثيرگذار سياسي و فرهنگي هستند که در طول واپسين سال هاي قرن بيستم نضج گرفته اند. اما اخيرا اتحادي بين اين دو جريان و بيشتر حول محور کار فيلسوف فرانسوي، ميشل فوکو به وجود آمده است. فوکو، اين فيلسوف فرانسوي، اگرچه در آثار خود اشاره هاي اندکي به زنان يا موضوع جنسيت کرده است اما طرزتلقي وي از رابطه ميان قدرت و بدن توجه طيف گسترده اي از فمينست ها را به خود جلب کرده است. اين ايده فوکو که بدن و جنسيت به جاي اين که پديده هايي طبيعي باشند ساختارهايي فرهنگي اند سهم عمده اي را در انتقاد فمينيسم از مکتب اصالت وجود ايفا نموده است. در حالي که فمينيست ها اهميت تحليل فوکو از روابط بين قدرت و بدن را بسيار روشنگرانه دريافته اند با اين حال به محدوديت هاي آن نيز توجه دارند. از نگاه سياست هاي فمينستي که ترويج استقلال زنان را دنبال مي کنند، اين طرز تلقي فوکو از قدرت که منجر مي شود عامليت اجتماعي زنان به مطيع کردن وسر به راه نمودن بيشتر آنها منتهي شود، تا حدي مسئله ساز است. در نتيجه بسياري از تئوري هاي فمينيستي باز هم در مسئله دسته بندي سوژه ها و عامليت بر اساس زمينه هايي که مي تواند اهداف آزادي خواهانه فمينيسم را خدشه دار سازد، انتقاد دارند اما برخي ديگر استدلال مي کنند در کار اخير فوکو، تربيت و تنبيه فوکو برداشت قدرتمندي از موضوعيت و مقاومت دارد و عليرغم مسئله ساز بودن در برخي موارد پيشنهادات بسياري براي سياست هاي فمينيستي مي تواند وجود داشته باشد. شجره نويسي فوکو از قدرت: دانش و سوژه در کتاب مراقبت و تنبيه و جلد اول تاريخ جنسيت که محصول تلاش سال هاي مياني فوکو هستند، فوکو ظهور رويه ها، مفاهيم و اشکال دانش، نهادهاي اجتماعي و رويه هاي دولتي را ترسيم مي کند که در شکل گيري فرهنگ اروپاي مدرن تأثير داشته اند. وي در روش تحليل خود از تاريخ از شيوه نسب شناسي يا شجره نويسي کمک مي گيرد. شجره نويسي در واقع شيوه اي از تحليل نقادانه تاريخ به گونه اي است که در آن تحليلگر تلاش مي کند تا زمان حاضر را و آنچه را که در آن است درک کند. تا بپرسد شرط لازم به عنوان يک امر بديهي به منظور دريافت آنچه آشنا و مقبول است، چيست؟ تحليل نسب شناسانه از تاريخ نگاري سنتي شکلي از تاريخ است که مي تواند براي ايجاد علم، مباحث، حوزه هاي انتزاعي و... به کار رود بدون اشاره به موضوعاتي که ممکن است زمينه حوادث اتفاق افتاده و تغيير کرده باشند يا اين که تشابهات توخالي در طول تاريخ بوده باشند. به حاي اين که حرکت تاريخ با مقاصد و اهداف افراد توضيح داده شود نسب شناسي شبکه پيچيده و مواجي از روابط ميان قدرت، دانش و بدن را ترسيم مي کند. فوکو مطالعات نسب شناسي خود را با نقادي هاي اجتماعي مرتبط مي کند که به زعم وي هستي شناسي نقادانه زمان حال است. در مقاله اخيرش توضيح مي دهد که هستي شناسي زمان حال آناليز محدوديت هاي تاريخي تحميل شده بر ما را در بر مي گيرد تا فضايي را براي تجربه امکان عبور از آنها را برايمان فراهم سازد. بنابراين نسب شناسي شکلي از نقادي اجتماعي است که به دنبال ايجاد فرصت هايي جهت تغيير اجتماعي و تغيير اخلاقي ماست. يکي از موضوعات اصلي نسب شناسي فوکو تحليل تغييرات در ماهيت و کارکرد قدرت است که در گذار به جوامع مدرن اتفاق افتاده است. نسب شناسي فوکو از قدرت مدرن اين فرضيه عمومي که قدرت اساسا يک چيز منفي، همراه با اجبار است و مي تواند صرفا با مکانيزم هايي مانند قانون، تابو و سانسور به کار رود را مورد چالش قرار مي دهد. فوکو اعتقاد دارد اين مفهوم حقوقي- برهاني در رويه هاي مفهوم قدرت در جوامع پيشامدرن ريشه دارد. به ادعاي وي در اين جوامع قدرت متمرکز بود و توسط يک مقام حاکم که کنترل مطلقي بر جمعيت داشت با توسل به زور يا اعمال خشونت انجام مي شد. از قرن هفدهم به اين سو همينطور که رشد و کنترل جميعت به طور فزاينده به يکي از نگراني هاي اوليه دولت تبديل مي شد، مکانيسم هاي نويني از قدرت ظهور يافتند که پيرامون اجرا و مديريت زندگي متمرکز شده بودند. در داستان پيچيده اي که فوکو بازگو مي کند، اين شکل جديد از قدرت- زيست (Bio- Power) حول محور دو قطب ائتلاف کرده است. يک قطب مرتبط با حاکميت موثر جمعيت به عنوان يک کل است که بر مديريت فرايند زندگي يک نهاد اجتماعي متمرکز است و شامل تنظيم پديده هايي مانند تولد، مرگ، بيماري، بهداشت، روابط جنسي و .. مي شود. قطب ديگر که فوکو از آن به قدرت تربيتي تعبير مي کند، بدن انسان را به عنوان يک ابژه در نظر دارد که تحت نفوذ قرار مي گيرد و آموزش داده مي شود. در کتاب تربيت و تنبيه فوکو رويه هاي تربيتي و آموزشي همراه با قدرت تربيتي را مورد مطالعه قرار مي دهد. به نظر وي اين رويه ها در وهله اول در چارچوب شيوه نهادهاي ايزوله شده مانند زندان ها، موسسات نظامي، بيمارستان ها، کارخانجات و مدارس پرورده شدند اما به تدريج به عنوان روش هايي از کنترل و اداره اجتماعي اعمال شدند. ماهيت اصلي اين قدرت تربيتي اين است که مستقيما بر بدن ها به اجرا در مي آيد. رويه هاي تربيتي فعاليت هاي بدني را موضوع قرار مي دهند تا فرايندي از پايداري نظارت و مراقبت حاصل شود به گونه اي که کنترل مستمر و نافذ رفتار افراد را در پي داشته باشد. هدف اين رويه ها همزمان در اختيار گرفتن ظرفيت هاي جسماني، مهارت ها و باروري و سر به راه کردن و استفاده از آنهاست. آنچه بود و اجرا مي شد رويه هاي اجباري بود که بر بدن اعمال مي گرديد نوعي ساختن و پروردن محتسابه اين عناصر، رفتارها و حرکات آنها بود. بدن انسان در مکانيزم قدرتي وارد مي شد که اين قدرت بدن را منفجر مي کرد، مي شکست و تحت نظم در مي آورد. بنابراين تربيت بدن هاي سوژه شده و تربيت يافته را توليد مي کرد بدن هاي سربه راه را. اما تنها بدن نبود که مورد نظر تکنيک هاي تربيتي قرار داشت. فوکو قدرت تربيتي را به مثابه توليد انواع خاصي از سوژه ها نشان مي دهد. در کتاب تربيت و مراقبت روشي را توضيح مي دهد که شيوه مرکزي قدرت تربيتي – پايداري نظارت- ابتدا به سمت و سوي تربيت بدن جهت گيري مي کند، همينطور يک وضعيت رواني از نمايان شدن دائمي و هوشيار را در نظر دارد. به عبارت ديگر نظارت پايدار توسط افراد به منظور توليد نوعي از خودآگاهي نهادينه مي شود که سوژه مدرن نام دارد. فوکو با اين ايده که قدرت مدرن براي توليد پديده مورد نظر اعمال مي شود، مفهوم قضايي از قدرت را به عنوان قانون در نظر دارد که قدرت صرفا آن چيزي را که از قبل ايجاد شده محدود مي کند و يا تحت فشار قرار مي دهد. بر مبناي تلقي فوکو گذار به مدرنيته جايگزيني قانون با نرم همينطور ابزار اوليه کنترل اجتماعي را در خود دارد. فوکو اهميت نرم ها در جامعه مدرن را با توسعه علوم اجتماعي و انساني مرتبط مي کند. در جلد اول تاريخ جنسيت وي شرح مي دهد که چطور درقرن هاي هجدهم و نوزدهم جنس و جنسيت در يک جامعه موضوعات حساس سياسي مرتبط با مديريت و نظم دهي زندگي افراد و جمعيت ها بودند. تلقي فوکو اين است که گسترش قدرت- زيست قويا با مباحث علوم اجتماعي بر مبناي جنس و جنسيت در ارتباط بوده است که در طول اين دوره مرتبا پرورش مي يافته است. وي ادعا مي کند که اين مباحث تمايل به فهم جنس به عنوان ابزار غريزي زيستي و ذهني و داراي ارتباط عميق با هويت و تأثيرات بسيار زياد آنها بر رفتار جنسي و اجتماعي افراد داشتند. اين ايده که ابزار جنسي مي تواند با شيوه اي طبيعي و سالم کارکرد داشته باشد يا مي تواند در قالب اشکال بيمارگونه منحرف شود در نهايت منجر به طبقه بندي رفتار افراد همراه با طبيعي قلمداد کردن و بيمارشدن غريزه جنسي مي شود. لذا دسته بندي هاي علوم اجتماعي (و جنسي) تأسيس شدند و رويه هاي سياسي مختلف تلاش مي کردند تا رفتار افراد را تحت تربيت و اصلاح قرار دهند. به گونه اي که بتواند بر اساس منافع فرد و اجتماع بوده يا مورد مجازات قرار بگيرد. بنابراين فوکو پيشنهاد مي کند در جامعه مدرن رفتار افراد و گروه ها به طور فزاينده اي با استانداردهايي مانند ارزيابي، تشخيص، پيشگويي و دانش هاي مبتني بر اصول و قواعد مانند مجازات، علوم پزشکي، روانشناسي و روان درماني تحت کنترل قرار مي گيرد. افراد در جوامع مدرن نمايندگان يا کارگزاران طبيعي شدن شان مي شوند تا حدي که سوژه اين اصول و قواعد شده و در دسته بندي ها و نرم هاي طرح شده توسط گفتمان ها اجرايي و علمي قرار مي گيرند به نوعي که به نظر مي رسد هويت حقيقي آنها ابراز مي شود. بنابراين تربيت در جامعه مدرن مي تواند اشکال مستقيم فشار و محدوديت را پخش و توزيع کند به دليل اين که کنترل اجتماعي با استراتژي هاي زيرکانه اي از طبيعي کردن محقق مي شود به نوعي که خود منتهي به خود تنظيمي افراد "طبيعي شده" مي شود. در واقع فوکو به توليد رويه ها و فنوني نظر مي افکند که ويژگي طبيعي کردن «قدرت – زيست» را دارند و نتيجه گيري کلي وي را زيرسازي مي کند که قدرت در جوامع مدرن اساسا خلاق است بيشتر از آن که عامل همراه با فشار باشد. بر اين اساس فوکو ادعا مي کند که رژيم هاي مدرن اجرا مي شوند تا ما را به سوژه هايي تبديل کنند که هم عيني هستيم و هم ابزار قدرت. وي توضيح مي دهد که: فرد به عنوان بخشي از اساس اوليه ، يک اتم ابتدايي در نظر گرفته نمي شود. ماده چندگانه اي که قدرت بر آن وارد مي شود يا عليه آن . در واقع از همان ابتدا يکي از تأثيرات اوليه قدرت بدن هاي خاص، گفتمان هاي خاص، اشارات خاص است که هويت داده شده و افراد را تشکيل مي دهند. فرد در برابر قدرت قرار نمي گيرد. بلکه فرد يکي از تأثيرات اوليه قدرت است. تحليل فوکو از قدرت – زيست توليد کننده تعامل پيچيده اي ميان اشکال مدرن قدرت و دانش را نشان مي دهد. اجراي قدرت الزاما ايجاد دانش مي کند و در مقابل آن دانش تأثيرات قدرت را نشان مي دهد. از نظر فوکو مي توان گفت قدرت براي خلق دانش در دو حوزه کار مي کند. اولا در حوزه اي که نهادهاي خاص قدرت اشکالي از دانش را به طور تاريخي امکانپذير مي سازند. در مورد علوم اجتماعي به عنوان مثال بهبود روش هاي تربيتي براي نظارت و تحليل بدن در مجموعه هاي نهادي متعدد است که گسترش عرصه هاي نويني از تحقيق اجتماعي را ميسر مي سازد. قدرت مي تواند دانش را در عرصه اي که نهادهاي قدرت شرايط درست يا نادرست بودن بيانيه هاي علمي را تعيين مي کنند خلق نمايد. طبق نظر فوکو حقيقت چيزي است که با اشکال اساسي چندگانه اي از محدوديت ايجاد مي شود و آثار منظمي از قدرت را باز توليد مي کند. توليد حقيقت هرگز به طور کامل از تکنولوژيهاي قدرت جدا نيست. به عبارت ديگر فوکو اظهار مي دارد که دانش آثار قدرت را استنتاج مي کند تا حدي که ابژه هاي جديدي از تحقيق را تشکيل مي دهد ابژه هايي مانند همجنس گرا يا نوع کيفري که براي کنترل و نظارت در دسترس قرار مي گيرند. به عنوان مثال وي ادعا مي کند دانش با علوم اجتماعي توليد مي شود علومي که قدرت مدرن را قادر مي سازد تا با کانال هاي ارتباطي لازم به افراد، بدن هاي آنها، اشارات و حرکات آنها و همه اعمال روزانه شان دسترسي يابد. در اين شرايط فوکو از رژيم هاي قدرت / دانش يا مباحثي سخن مي گويد که روش هاي دانايي و اعمال قدرت را شکل مي دهند. تحليل قدرت / دانش و تأثير آن بر فمينيسم از نقطه نظر تئوري هاي سياسي و اجتماعي مدرن منشاء نسب شناسي فوکو از قدرت/ دانش در چالشي نهفته است که اين تئوري ها بر روش هاي سنتي فکري در مورد قدرت وارد کرده اند. همين چالش است که کار فوکو را هم يک منبع قوي براي تئوري فمينيستي قرار داده و هم بحث هاي داغي درميان تئوريسين هاي سياسي و اجتماعي فمينيست به وجود آورده است. در حالي که توافق نظر گسترده اي وجود دارد که باز تعريف فوکو از اين که چطور در مورد قدرت فکر مي کنيم در جوامع معاصر موجب خلق ايده هاي همي در ميان فمينيسم موجب شده است البته دو دسته گي در ميان فمينيست ها در مورد بازتعريف قدرت در عمل و تئوري هم در جاي خود باقي است. تحليل قدرت براي فهم ماهيت و آثار فرودستي زنان در پروژه فمينيسم جنبه محوري دارد. بر اساس مدل سنتي قدرت به عنوان فشار برخي از انواع تئوري هاي فمينيستي فرض کرده اند که ستم بر زنان مي تواند با ساختارهاي اجتماعي مردسالاري که قدرت مردان را بر زنان حفظ مي کنند توضيح داده شود. اما اخيرا اين عقيده از طرف ساير گروه هاي فمينيستي به طور فزاينده اي مورد سوال قرار گرفته است که چه کساني با اين تلقي و آنچه که به عنوان .مفهوم ساده شده از روابط قدرت مورد نظر است مرتبط هستند همينطور چه توضيحي در مورد اين مدلول مسئله ساز که زنان صرفا قربانيان منفعل بدون قدرت يا قدرت مردانه اند، وجود دارد. در چارچوب اين بحث ها کار فوکو در مورد قدرت توسط برخي از فمينيست ها براي توسعه تحليل پيچيده تري از روابط ميان جنسيت و قدرت مورد استفاده قرار گرفته است. بر مبناي فهم فوکو از اين که قدرت اجرا مي شود به جاي اين که در اختيار قرار گيرد همينطور حول محور نهاد اجتماعي مي چرخد به جاي اين که از بالا به پائين باشد و توليدي است به جاي فمينيست تمايل دارند که تلقي از روابط جنسيتي را که بر سلطه و قرباني شدن تأکيد مي کنند به چالش بکشند تا به سوي فهم بهتري از نقش قدرت در زندگي زنان برسند. بازتعريف فوکو از قدرت سهم قابل توجه و مهمي را در اين پروژه ايفا کرده است. برداشت فوکو از قدرت به نوعي عمل مي کند که فمينيست ها را قادر مي سازد تا روش هايي را توضيح دهند که طي آن تجربيات زنان، فهم آنها از خويشتن، رفتار و ظرفيت ها در روابط قدرت و توسط روابط قدرت ايجاد شده و فمينيست ها به دنبال تغيير آنهايند. بنابراين اين ايده که قدرت مدرن صرفا در بازتوليد قدرت و نه فشار بر افراد ورود يافته نقش عمده اي را در حرکت مناقشه برانگيز فمينيسم از اصول سياسي رهايي بخش ايفا کرده است. برداشت هاي فمينيستي متأثر از انديشه فوکو بر نشان دادن اشکال محلي شده اي تمرکز کرده اند که روابط قدرت جنسيتي را در سطوح سياسي خرد قرار مي دهند با اين هدف که امکاناتي را براي مقاومت و تغيير اجتماعي تعيين نمايند. در تعقيب اين پروژه محققان فمينيست بر تحليل فوکو از وجه توليدي قدرت تربيت کننده توجه مي کنند تا نقش قدرت را در زندگي هر روزه زنان مورد بررسي قرار دهند. برخي از فمينيست ها هم دريافته اند که مجادله فوکو در اين که بدن جايگاه اصلي قدرت در جامعه مدرن است درتبيين خود از کنترل اجتماعي زنان با بدن ها و نيز جنسيت شان بسيار مفيدفايده است. در نهايت فمينيست ها تحليل فوکو از قدرت / دانش را اخذ کرده اند تا تئوري را طراحي و توسعه دهند که از توليد تجربيات فمينيست هاي غربي، سفيد، طبقه متوسط اجتناب شود. با توجه به پرسش فوکو از مباني که به نظر تثبيت شده مي رسند و برداشت نسبي وي ازحقيقت فمينيست ها تلاش کرده اند تا فضاي نظري را براي تفصيل موقعيت هاي يک سوژه به حاشيه رانده شده، ديدگاه ها و منافع سياسي ايجاد نمايند. قدرت، بدن و جنسيت بسياري از زواياي تحليلي فوکو از روابط ميان قدرت، بدن و جنسيت علاقه فمينيست ها را به خود جلب نموده است. در وهله اول تحليل هاي فوکو از وجوه توليدي قدرت هاي تربيتي است که در مورد تبيين سياست هاي خرد زندگي شخصي و مکانيزم هاي قدرت مردسالار در سطوح مياني تجربيات زنان قرار دارد. دوما تلقي فوکو از قدرت و رابطه آن با بدن و جنسيت تئوري هاي سياسي و اجتماعي فمينيستي با برخي ابزارهاي مفيد مفهومي براي تحليل ساختار اجتماعي جنسيت را فراهم نموده است که سهم عمده اي را در انتقاد از اصالت وجود در داخل فمينيسم ايفا مي کند. در نهايت شناسايي فوکو از بدن به عنوان هدف اصلي قدرت از سوي فمينيست ها براي تحليل اشکال کنترل اجتماعي بر بدن ها و ذهن هاي زنان مورد استفاده قرار گرفته است. به جاي تمرکز بر منابع متمرکز قدرت اجتماعي در نهادهايي مانند اقتصاد و دولت تحليل فوکو از قدرت بر روابط قدرت در سطوح خرد تأکيد مي کند. فوکو استدلال مي کند که در نهاد اجتماعي بهترين چيزي که درک شده تأثيرات محلي و متمرکز آن بر رويه هاي زندگي هر روزه اي است که ر.وابط قدرت به بازتوليد و پايداري آن مي پردازد. اين تأکيد بر رويه هاي روزانه از تحليل روابط شخصي و روابط قدرت جنسيتي در بيشترين سطوح تجربه در نهادهاي ازدواج و مادري است. در روابط خصوصي ميان جنس ها و در رِژيم هايي که بر روابط زنان نسبت به خودشان و بدن هاي شان حاکم است. نانسي فرازر استدلال مي کند که کار فوکو تجديد قوا براي آن چيزي است که اغلب به عنوان خط مشي هاي زندگي هر روزه ناميده مي شود. تا جايي که مباني مفهومي و تجربي را براي تفکر در مورد موضوعاتي مانند جنسيت، مدرسه، علوم روان شناسي، پزشکي و اجتماعي به عنوان پديده هايي سياسي فراهم مي کند. به دليل اين که ديدگاه فوکو از قدرت تصديق مي کند که مسائل موجود در اين حوزه ها مسائلي سياسي هستند که مردم مي توانند به مقابله با آنها برخيزند، درک کنند و براي تغيير آنها و نيز زندگي خود تلاش نمايند. به طور مثال در نظريه سياست هاي زيستي (Biopolitics) برخي از فمينيست ها تلاش مي کنند تا تحت عنوان سياست هاي بدني (Body Politics) قدرت را نه تنها به عنوان يک امر تحميل شده از سوي نيروهاي مافوق (اداري، اجرايي، قضايي) درک کنند بلکه به طور کلي قدرت را توليد شده و گنجانيده شده در زبان و رويه ها در نظر بگيرند. سياست هاي زيستي در مورد خط مشي هايي است که حاکم بر زندگي يا اداره کننده آن است. برداشت هاي فوکو از سياست هاي زيستي به اين موضوعات نظر دارند که چطور بدن اندازه گيري و تحليل مي شود و موضوع تنظيم استراتژيهايي قرار مي گيرد که موضوعات فردي و اجتماعي را توليد مي کند. از اين نقطه نظر بدن به عنوان يک موجوديت ايستا در نظر گرفته نمي شود بلکه امري وابسته به توافق هاي زيستي تعريف شده از نظر فرهنگي است. همينطور که جايگاه سيالي از قدرت و منازعات سياسي است. در اين گونه قرائت از سياست هاي زيستي به طور مثال مباحث توسعه اي با ديگر موضوعات مانند امور پزشکي و تنظيم خانواده مجموعه خاصي از معاني بدن زنان، بهداشت و هويت و خط و مشي هاي مربوط به برنامه ها و مداخله زنان در توسعه يا جنسيت و توسعه را توليد کرده اند. در اين شرايط در سياست هاي بدني (Body Politics) واقعيت هاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي حول محور بدن در گفتمان هاي توسعه و پزشکي مي چرخند همينطور سازمان هاي زنان داراي رويه ها و زبان هاي مختص خود در مورد ساختار مقاومت در برابر قدرت، خشونت و قواعد رفتاري در ارتباط با موجوديت بدني شان هستند.

 

برگرفته از: Foucault and Feminism، Aurelia Armstrong، University of Queensland Armstrong@uq.edu.au این مطلب را در سایت اصلی http://feministschool.net/spip.php?article564 به بینید

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 18:48  توسط نبیه باباشاهی  | 

 

رویا فتح‌اله زاده 

نوشته حاضر می‌کوشد، شمه‌ای از اندیشه‌های فردریش نیچه، میشل فوکو و ژاک دریدا را در حوزه زنان نشان دهد. تاکنون نیچه فیلسوفی ضد زن معرفی شده اما از زاویه‌ای دیگر می‌توان او را یاریگر اندیشه در محور زنان دانست. وی با توجه به فرهنگ دیونیزی و به تبع موسیقی، رقص، تردید در معنا، و استعاره که همه به نوعی ویژگی تاریخی زن محسوب می‌شوند کمک شایانی به ایجاد متن زنانه داشته است.  نیچه دیونیزوس – خدای رقص و سرمستی و مظهر بی‌خودی و نا‌آگاهی- را در مقابل آپولون ایزد خرد و خودآگاهی و نظم زنده می‌کند و باروری فرهنگ یونان را همزیستی این دو با هم می‌داند. محمد ضیمران در کتاب نیچه بعد از هایدگر و دلوز اشاره به مترادف بودن زن با دیونیزوس و مرد با آپولون دارد که گذرا است. 

پس از نیچه فوکو متاثر از او بحث موجودات حاشیه‌ای را بیان می‌کند. موجوداتی که درقفس خردگرایی زندانی‌اند (سیاه، برده، دیوانه و زن)‌. فوکو نیز به گونه‌ای فرهنگ را بدون وجود این موجودات کامل نمی‌داند.

ژاک دریدا زبانشناس و فیلسوف با نظام تقابل‌های دوتایی زبان به بررسی منشا برتری یک قطب بر قطب دیگر می‌پردازد. بنابراین آن چه این سه را به هم پیوند می‌دهد دغدغه آنها درباره موجود دیگر بوده است که زنان عضوی از این گروه‌اند.

فردریش نیچه، بحث جالبی درباره تفوق فرهنگ آپولونی بر دیونیزوسی دارد: به باور او در یونان باستان آمیزش این دو فرهنگ خلاقیت به بارمی‌آورد، اما امروزه با فراموشی دیونیزوس نوعی نقص در حیات انسان‌ها دیده می‌شود. کار او زنده کردن دیونیزوس و قرار دادن آن در کنار آپولون برای شکوفایی فرهنگ بشری است. آپولون ایزد روشنایی است و تیرگی‌ها را روشنی می‌بخشد و دیونیزوس ایزد مستی است که وجودمان را آکنده از شور و مستی می‌کند و نمودی از هستی ناپایدار و تقدیرگرای انسان است. نیچه پیوند آپولون و دیونیزوس را پیوند دو جنس مخالف می‌شمارد، همان طور که محصول برخورد  زن و مرد باروری و زایایی است آمیزش دو ایزد باروری و شکوفایی فرهنگ یونان را موجب می‌شود.1

بنابراین آن جا که خردمندی و احساسات گرایی به ترتیب ویژگی تاریخی مرد و زن شمرده می‌شود نیچه با روی کارآوردن دیونیزوس در برابر آپولون ویژگی‌هایی که توسط خردگرایی حقیر محسوب می‌شد و همین ویژگی‌ها برای فرودست کردن اقلیت فرهنگی  به کار می‌رفت،  به اندیشه زنانه اهمیت داده است.

به باور او با چیرگی  فرهنگ آپولونی نظم، خودآگاهی و خردمندی بر ناخودآگاهی، بی‌خودی و تردید برتری یافته، که همین دلیل نقص فرهنگ یونانی است. به بیانی می‌توان این موضوع را از دوجنبه دید. الف.صفات آپولونی از ابتدا صفاتی بوده که مرد داشته ب.گروه مسلط بعداز تفوق فرهنگ آپولونی به مروراین صفات را به خود نسبت داده‌اند.

استعاره و دوپهلوگویی متن‌های نیچه نیز از ویژگی‌های منتسب به گفتگو‌های زنانه است که در برابر متن منظم و دارای وحدت معنا قرار می‌گیرد، متنی مرد محور که همیشه حرفش یکی است!

میشل فوکو فیلسوف و جامعه شناس فرانسوی به گونه‌ای دیگر به این موضوع می‌پردازد. به باورش کسانی که در جامعه خردمند نامیده می‌شوند قدرت را نیز در اختیار دارند و آن را بین خود حفظ می‌کنند برای مثال پزشک‌ها با بدخط نویسی مناسبات‌شان را با بیمار و دیگران تثبیت کرده و کسب قدرت می‌کنند. قدرتی که دانش و خرد از چنین روش‌هایی به دست می‌آورد گونه‌های دیگر اندیشیدن از جمله روش کشف و شهودی و... را حقیر دانسته و بهترین روش رسیدن به حقیقت را روش تجربی می‌داند. فوکو در "تاریخ جنون" و بعد‌ها به طور مستقیم در کتاب "تاریخ جنسیت" به تحلیل مفهوم دیگر‌بودگی می‌پردازد. اما بحث دیگری‌ها که زن نیز از آن گروه است از کتاب تاریخ جنون شروع می‌شود.

وی در این کتاب به ارتباط خرد و جنون در دوره‌های مختلف اشاره دارد و این که چگونه خرد در دوره استیلای سوژه محوری خود را در برابر جنون تثبیت و برای اطمینان از پیروزی، رقیبش را از معرض دید دور نگه داشته و زندانی می‌کند. جمله داستایوسکی در ابتدای کتاب تاریخ جنون مطلب را روشن‌تر می‌کند.  برای اینکه از عقل سلیم خود مطمئن شویم راه چاره آن نیست که همسایه‌مان را زندانی کنیم. 2

او قفس آهنین وبر که انواعی از موجودات و مفاهیم به حاشیه رانده شده توسط تعاریف خردگرایی پشت میله‌هایش زندانی‌اند را متصور است. در این قفس زن به همراه دیوانه، سیاه، برده اسیرمانده است. 3

مناسبات دانش و جنون مانند فرهنگ آپولونی و دیونیزی نمایانگر ویژگی مردانه و زنانه است. فوکو قدرت را در رابطه با قطب مقابلش تعریف می‌کند و آن را «عملی در برابر اعمال احتمالی یا واقعی، آنی یا کنونی می‌داند. پس در برابر آن قطبی جز انفعال نیست اما این قطب و دیگری باید تا انتها به عنوان سوژه عمل بازشناخته شود و باقی بماند و در برابر قدرت واکنش نشان دهد».4

حرمسراداری نمونه عینی این موضوع است مرد برای حفظ مقام برتریش رقیب دیرپا را پشت دیوار‌ها پنهان می‌کند،  اما بسیار به وجود او نیازدارد، زیرا با مقاومت اوست که قدرت مرد تثبیت می‌شود.

این قدرت نیرویش را از کجا می‌آورد؟ ژاک دریدا پاسخ این سوال را نظام زبانی و تقابل‌های دوتایی‌اش می‌داند بحث او بسیار نزدیک به آرا نیچه و فوکو است. زیرا او نیز در بحث زبانشناختی‌اش به فرودست و دیگری توجه خاصی دارد و بیان می‌کند که تقابل‌های دوتایی موجود در زبان، هستی/نیستی، خدا/شیطان، ارباب/برده‌، خرد/جنون و مرد/زن با تاکید برتری یکی از قطب‌ها و به حاشیه راندن قطب دیگر معنا می‌یابد.

این نظام زبانی معنایش را از همین تقابل‌ها و نفی یکی توسط دیگری می‌گیرد. به باور او مشکل از نظام‌های اندیشه‌ای است که بر بنیاد یقین مطلق و اصل اولی استوار است. در این تقابل‌ها زن در مقابل مرد نوعی نه‌مرد، کژی و ناهنجاری از الگویش که مرد است محسوب می‌شود. 5

هدف دریدا ساخت شکنی این نظام است و جایی که فوکو کثرت قدرت را طرح می‌کند او هم دلیلی نمی‌بیند مفهومی بر مفهوم دیگر برتر دانسته شود.

ژاک دریدا، وحدت ارسطویی این نظام را زیر سوال می‌برد و به آن نام نرینه معنا بنیاد می‌دهد. این نظام نرینه معنا بنیاد می‌پندارد می‌تواند دسترسی بلافصل ما را به حقیقت و حضور کامل اشیاء امکان پذیر کند. 6

 

پی نوشت

تاریخ جنون،  میشل فوکو،  مقدمه

نظریهت‌های جامعه شناسی ، جورج ریتزر، صفحه 517

تاریخ اندیشه‌های انسان شناسی،  فکوهی،  صفحه 318

نظریه ادبی، تری ایگلتون،  صفحه 183

همان، صفحه 26

 

 منابع

ایگلتون، تری، نظریه ادبی، عباس مخبر، تهران: مرکز، 1381

ریتزر، جورج، نظریه‌های جامعه شناسی،  محسن ثلاثی،  تهران: علمی 1374

فکوهی، ناصر، تاریخ اندیش

ه ای انسان شناسی،  تهران: نی،  1381

فوکو، میشل،  تاریخ جنون ، فاصمه ولیانی، تهران: هرمس، 1381 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 9:23  توسط نبیه باباشاهی  |